اندر حکایت حمام آب گرم ژاپنی(onsen)
مادرم چند وقتی بود که اومده بود ژاپن. ما هم سعی ميکرديم کاری کنيم که حسابی بهش خوش بگذره. البته هر چی از خونه های کوچيک ژاپن بگم کم گفتم چون واقعا برای مادرهای ما که هر کدوم از ۱۰۰ متر جا کمتر زندگی نکرده اند اومدن تو جای ۲۰ متری واقعا کار خيلی سختی است.
اينو گفتم که متوجه باشيد که هر چه قدر هم که ما تلاش ميکرديم بهش خوش بگذره ولی همچين که پاشو تو خونه ميذاشت همه خوشی هاش را فراموش ميکرد.
به هر حال ما تصميم گرفتيم که يک بار مامان را بفرستيم به onsen.
يک onsen نزديک خونه مون بود که خيلی مرتب و شيک بود و خيلی هم بزرگ و از همه جای شهر برای رفتن به اونجا ميومدند.
با توجه به شرايطی که داشتم همسرم نميتونست همراه مامان بره .
برای همين تصميم گرفتيم که مامان تنهايی بره.
من هم با مامان رفتم تا براش بليط بگيرم. قيمت بليط هم نسبتأ گرون بود، نفری ۲۸۰۰ ين . البته شبها کمی ارزونتر ميشد.
توی صف دنبال کسی ميگشتم که مامان را به دست اون بسپارم ولی کسی را پيدا نکردم.
بعد از گرفتن بليط رفتم و لباسهای مخصوص را گرفتم. يک چيزی شبيه کيمونو بود همراه با حوله.
با سلام و صلوات مامان را راهی کردم رفت. من هم خوشحال و خندون برگشتم.
هنوز نيم ساعت نگذشته بود که يکدفعه موبايلم به صدا در اومد.
مامان: پسر بيا منو از اينجا ببر.
من: مگه چی شده مامان؟
مامان: اينجا همه شون مرد هستند!!!
من: نه مامان اشتباه ميکنيد، من از مسئولش پرسيدم. زنانه و مردانه جداست.
ولی ديگه گوش مامان به اين حرف ها بدهکار نبود.
من هم رفتم سراغ همسر و با هم رفتيم دنبال مامان.
تا رسيديم ديديم مامان جلوی در منتظر ايستاده و پول را هم ازشون پس گرفته!!
گفتم مامان اين چه کاری بود کرديد، صبر ميکرديد من می اومدم بعد پول را پس ميگرفتيد!!
بعد من با مسئولين اونجا صحبت کردم، و ازشون خواهش کردم که همسرم هم به دنبال مامان بره و راه را نشون بده.
دو تايی با هم رفتند و بعد از ۱۰ دقيقه همسرم اومد.
من: چی شد؟
همسر: هيچی بابا، عجب جای قشنگيه! همين اولش که وارد می شيم بايد از يک سالن خيلی بزرگ رد بشيم، توی اين سالن هم همه خونواده ها با لباسهای پوشيده نشسته بودند و کلی هم غرفه های مختلف اونجا بود که هر چی دلت ميخواست ميتونستی خوراکی بخری.
مامان فکر کرده بود که تا آخر همين جوری يه، و حتی داخل onsen هم خونواده ها با هم ميرند! برای همين تا يک مرد ديده بلافاصله برگشته و لباسشو عوض کرده. البته بايد بگم که onsenهای خونوادگی هم اينجا هست ولی اين يکی جدا بود.
خلاصه اون روز مامان تا ۱۲ شب اونجا بود و کلی هم بهش خوش گذشته بود!!
اينو گفتم که متوجه باشيد که هر چه قدر هم که ما تلاش ميکرديم بهش خوش بگذره ولی همچين که پاشو تو خونه ميذاشت همه خوشی هاش را فراموش ميکرد.
به هر حال ما تصميم گرفتيم که يک بار مامان را بفرستيم به onsen.
يک onsen نزديک خونه مون بود که خيلی مرتب و شيک بود و خيلی هم بزرگ و از همه جای شهر برای رفتن به اونجا ميومدند.
با توجه به شرايطی که داشتم همسرم نميتونست همراه مامان بره .
برای همين تصميم گرفتيم که مامان تنهايی بره.
من هم با مامان رفتم تا براش بليط بگيرم. قيمت بليط هم نسبتأ گرون بود، نفری ۲۸۰۰ ين . البته شبها کمی ارزونتر ميشد.
توی صف دنبال کسی ميگشتم که مامان را به دست اون بسپارم ولی کسی را پيدا نکردم.
بعد از گرفتن بليط رفتم و لباسهای مخصوص را گرفتم. يک چيزی شبيه کيمونو بود همراه با حوله.
با سلام و صلوات مامان را راهی کردم رفت. من هم خوشحال و خندون برگشتم.
هنوز نيم ساعت نگذشته بود که يکدفعه موبايلم به صدا در اومد.
مامان: پسر بيا منو از اينجا ببر.
من: مگه چی شده مامان؟
مامان: اينجا همه شون مرد هستند!!!
من: نه مامان اشتباه ميکنيد، من از مسئولش پرسيدم. زنانه و مردانه جداست.
ولی ديگه گوش مامان به اين حرف ها بدهکار نبود.
من هم رفتم سراغ همسر و با هم رفتيم دنبال مامان.
تا رسيديم ديديم مامان جلوی در منتظر ايستاده و پول را هم ازشون پس گرفته!!
گفتم مامان اين چه کاری بود کرديد، صبر ميکرديد من می اومدم بعد پول را پس ميگرفتيد!!
بعد من با مسئولين اونجا صحبت کردم، و ازشون خواهش کردم که همسرم هم به دنبال مامان بره و راه را نشون بده.
دو تايی با هم رفتند و بعد از ۱۰ دقيقه همسرم اومد.
من: چی شد؟
همسر: هيچی بابا، عجب جای قشنگيه! همين اولش که وارد می شيم بايد از يک سالن خيلی بزرگ رد بشيم، توی اين سالن هم همه خونواده ها با لباسهای پوشيده نشسته بودند و کلی هم غرفه های مختلف اونجا بود که هر چی دلت ميخواست ميتونستی خوراکی بخری.
مامان فکر کرده بود که تا آخر همين جوری يه، و حتی داخل onsen هم خونواده ها با هم ميرند! برای همين تا يک مرد ديده بلافاصله برگشته و لباسشو عوض کرده. البته بايد بگم که onsenهای خونوادگی هم اينجا هست ولی اين يکی جدا بود.
خلاصه اون روز مامان تا ۱۲ شب اونجا بود و کلی هم بهش خوش گذشته بود!!
