تبليغاتX
پائيزانه - فرشته های ژاپنی

پائيزانه

فرشته های ژاپنی

 اين بار ميخوام از آدم های خوب ژاپنی بنويسم. همان طور که ميگن همه جا خوب و بد داره، اينجا هم  از اين قاعده مستثنی نيست.
تازه امده بوديم ژاپن و هنوز نميدونستيم که مثلا اگه اتفاقی برای بچه بيفته چه کار بايد کرد، البته مشخص است که بايد در اولين فرصت دکتر رفت، ولی اينجا پيدا کردن دکتر در خارج از ساعت اداری کار حضرت فيل است.
معمولا بايد تا قبل از ساعت ۱۱ برای رفتن دکتر اقدام کرد، چون پذيرش بيمارستان تا ان زمان بيشتر نيست، و اگه بعد از ان ساعت بری، بهت پذيرش نميدن. مگر اينکه يک اتفّاق خيلی اورژانسی افتاده باشه که در اون صورت با دکتر داخل بخش تماس ميگيرند و اگه وقت داشت اجازه پذيرش ميدهند.
ولی همه اينها را که گفتم تا ساعت ۵ بعد از ظهر است و اگه کمی ديرتر بشه اون وقت بايد بگردی دنبال بيمارستان شبانه روزی.
ما هم چون تازه امده بوديم،نميدونستيم که نزديکترين بيمارستان کجاست و چه جوری ميشه در مواقع ضروری اونجا رفت.
يک روز وروجک بعد از ساعت اداری يعنی حدود ۹ شب تب کرد. ما هم رفتيم دنبال کلينيک ولی هر جا که ميرفتيم تعطيل شده  بود، و چون ماشين هم نداشتيم و همچنين راه را هم بلد نبوديم دست از پا دراز تر داشتيم برميگشتيم خونه. نزديک خونه يک مغازه دوچرخه فروشی بود که مال کل خانواده بود، يعنی مادر و پدر و دختر و پسر همگی  اونجا کار ميکردند.
ديگه داشتند در مغازه را ميبستند که ما رسيديم.
eee، ببخشيد اين نزديکيها بيمارستان شبانه روزی نيست؟
مادرِه کمی فکر کرد و گفت چند لحظه صبر کن.
بعد رفت و با پسرش صحبت کرد. دخترش هم داشت با همسر خوش و بش ميکرد. ما هر چی وايساديم ديديم خبری نشد.
کم کم داشتم از سوال کردنم پشيمون ميشدم که يک دفعه ديدم پسرش با ماشين از تو پارکينگ اومد بيرون و به ما گفت که سوار شيم.
من که هنوز انگشت به دهن مونده بودم نميدونستم چه کار بايد بکنم، اولش چون هنوز حال و هوای ايران را داشتم ميترسيدم که سوار شم، که نکنه بلايی سرمون بياره، ولی بعد تصميم گرفتيم که سوار بشيم. من پرسيدم که کجا ميخواهيد بريد؟ گفت که اين نزديکيها بيمارستان نيست و شما نميتونيد تنهائی اونجا را پيدا کنيد.
همگی سوار شديم و رفتيم. خدا وکيلی من که هيچ، پدر بزرگ خدا بيامرز من هم نميتونست اونجا را پيدا کنه، از بس که پيچ در پيچ بود.
بعد از رسيدن به اونجا تمام مراحل پذيرش تا ديدن دکتر را در کنارمون بودند و کمک ميکردند. بعد از گرفتن دارو همگی دوباره سوار ماشين شديم و برگشتيم. مدت نسبتأ زيادی را با هم بوديم.
حدود ۳ ساعت از وقتشون را به ما اختصاص دادند.
موقع خداحافظی واقعا نميدونستم که چه جوری تشکر بايد بکنم، آخه اگه فارسی بلد بودند ميشد يک کاری کرد، ولی واقعا به ژاپنی تشکر کردن اون هم به روش ايرانی خيلی سخته، چون من در اون زمان به جز گفتن متشکرم چيز ديگه ای بلد نبودم!!!

+ نوشته شده در  Tue 4 Oct 2005ساعت 17:10  توسط پائيزانه  |