تبليغاتX
پائيزانه - کنفرانس ژاپنی

پائيزانه

کنفرانس ژاپنی

 
موضوع مربوط به ۶ ماه پيش ميشه وقتی که قرار بود من در يک کنفرانس شرکت کنم. قبلش برای تهيه اسلايد پدرم رو آورده بود جلوی چشمم و هر بار سعی ميکرد که يک غلطی از توش در بياره و دست آخر هم برای اينکه نشون بده که خودش حرف اول و آخر و ميزنه يک سری از جمله ها را جابجا کرد که بگه همه چيز را اون درست کرده و من هيچ کاره بودم. از قبلش ميگفت که همه هزينه های کنفرانس به من برگردونده ميشه، برای همين هم من بايد يک روز قبل با shinkansen (قطار سريع السير) به اونجا ميرفتم و شب را در يک هتل اقامت ميکردم. من هم با کمک يکی از بچه های لب يک هتل ارزون پيدا کرديم که چند ايستگاه با محل کنفرانس فاصله داشت. البته نا گفته نماند که خود پدر سوختش از مدت ها قبل يک هتل خيلی خوب رزرو کرده بود و به من درست در  فاصله ۳-۴ روز مونده به سمينار خبر داد که من هم بايد همين کار را بکنم، برای همين هم بود که من هتل خيلی خوبی پيدا نکردم و همه  هتلهای نزديک محل سمينار پر شده بود. من هم که برای اولين بار بود ميخواستم shinkansen سوار بشم از قبل در مورد نحوه رفتن به اونجا پرس وجو کردم و از يک روز قبل راه افتادم.
وقتی رسيدم بايد مقدمات ثبت نام را به جا می آوردم، برای همين به محل سالن کنفرانس رفتم. خود گور به گور شده اش هم قبلا اونجا بود و داشت با دوستهاش گپ ميزد. به هر حال مراحل ثبت نام را انجام دادم و بعد دوباره به هتل برگشتم. حالا با اينکه به من گفته بود که همه هزينه ها  پرداخت ميشه باز هم مواظب بودم که زياد ول خرجی نکنم.
صبح آماده شدم و پس از پوشيدن لباس رسمی راهی محل کنفرانس شدم. سالن محل کنفرانس دارای اتاقهای مختلفی بودند که بر اساس موضوع تقسيم بندی شده بودند. من هم رفتم و نشستم و منتظر شدم که نوبت من بشه تا برم سمينارم را ارائه کنم. همه شرکت کننده ها به زبان ژاپنی سمينار ميدادند و پس از اتمام هر سمينار که حدود ۱۰ دقيقه طول ميکشيد بعضی از حاضرين اگه سوألی داشتند ميپرسيدند. بلاخره نوبت به من رسيد. کمی دست پاچه بودم ولی چون همه چيز را از قبل تهيه کرده بودم ميدونستم اگه تپق هم بزنم با نگاه کردن از روی متنم دوباره ميتونم حرفم را ادامه بدم.
بعد از اينکه حرفم تموم شد يکی مثل فنر دستش رفت بالا! انگار که منتظر بود همينجوری يک چيزی بپرسه ، آخه فکر ميکنم که ما دانشگاه رقيبش بوديم. خلاصه چشمتون روز بد نبينه، مجری سمينار يک دفعه گفت که من ژاپنی هم بلدم و هر کس دلش خواست ميتونه ژاپنی هم بپرسه. من يک دفعه خونم به جوش اومد و دلم ميخواست برم همون جا يقه اش رو بگيرم و يک مشت تو چونش بزنم که آخه مرتيکه يعنی اين همه پروفسور بيسوادی که اينجا ريخته عرضه پرسيدن يک سوأل به انگليسی هم ندارند؟ !! 
ولی ديگه کار از کار گذشته بود و اون يارو شروع کرده بود به ژاپنی حرف زدن. هر چی هی حرف ميزد من هم الکی سرم را به نشانه تائيد بالا و پائين ميبردم. بعد مرتيکه ديد که نخير انگار سوألش تموم شده و من هنوز دارم سرم را به نشانه تائيد بالا و پائين ميبرم!! خودش ۲ زاريش افتاد و بعد شروع کرد نصفه و نيمه به انگليسی سوأل کردن، ولی ديگه چه فايده رشته کلام از دست من خارج شده بود و نميدونستم که منظورش از اون سوأل چی بود. استاد من هم که نفر قبلی سمينار من بود سر جاش نرفته بود بشينه و از ترس اينکه آبروش نره همون سيخ وايساده بود و منو نگاه ميکرد و مثل دونده های های دوی سرعت منتظر شنيدن شليک گلوله بود تا بپره وسط حرف من و جواب اون استاد را خودش بده تا مبادا آبروش به خطربيفته. من هم که شروع کرده بودم به توضيح دادن و منتظر بودم که اگه يارو نفهميد من چی ميگم دوباره سوألش را از اول به انگليسی بپرسه، یک دفعه استادم  خيز برداشت و ميکروفن را از اون يارو گرفت، انگار نه انگار که موجود بدبختی مثل من هم وجود داره و مسئول جواب دادن به سوألهای آدمهاست، و شروع کرد به جواب دادن سوال. بعد از اون، خود مجری هم يک سوأل کرد اون هم به ژاپنی ولی خب چون آسون بود من هم جوابشو دادم.
بعد از سمينار بهش گفتم که از اينکه اين فرصت را در اختيار من قرار داده تشکر ميکنم، ولی اون به جای اينکه من را دلداری بده برگشت گفت : تو آبروی من را بردی، دانشجوی دانشگاه …. نتونست جواب استاد دانشگاه …. را بده. تو بايد واقعا بشينی فکر کنی که چرا جواب اون رو ندادی.
منو ميگی که خونم به جوش اومده بود، ميخواستم بگم که اون مرتيکه بی سواد دانشگاه … که اسمش را گذشته پروفسور و معلوم نيست کدوم خری به اون لقب پروفسور  داده يک سوأل انگليسی هم نتونست بپرسه، بعد به جای اينکه اون را سرزنش کنی داری منو به باد انتقاد ميگيری؟ ای مرده شور خودتو اون يکی استاد هم ببرن که گاو پيش شما پروفسوره. 

من که کلی به خاطر اين رفتار تو ذوقم خورده بود تصميم گرفتم که بقيه سمينار ها رو نشينم و از همون جا برگشتم به ايستگاه.
ميخواستم بليط shinkansen بگيرم که ديدم يک خانمی جلوی من داره از مأمور قطار قبض ميگيره، کمی کنجکاو شدم . يک دفعه فهميدم که ای داد بيداد من هم بايد برای اينکه بتونم پول shinkansen را از استادم بگيرم قبض تهيه ميکردم ولی موقع اومدن به کنفرانسِ اين کار را نکرده بودم.
کلی اعصابم خرد شد و گفتم که ۶-۷ هزار ين پول بی زبون از دستم پريد، عجب آدم احمقی هستم ،همون لياقتمه که تو سمينار اون جوری ژاپنيها حالم رو بگيرند.
خلاصه از مأمور قطار يک قبض گرفتم و پيش خودم گفتم موقعيکه برگشتم ميرم پيش مأموری که ازش بليط گرفته بودم و بهش ميگم که روز قبل يادم رفته قبض بگيرم و ازش يک قبض جديد ميگيرم.
زهی خيال باطل!!
که آخه قربونت برم اينجا که ايران نيست بتونی هر کاری دلت می خواد بکنی ، اينجا ژاپنه و ملت اون افتخارشون به پياده کردن کامل قانون توی کشورشونه!! آخ که امان از دست اين قانون که پدر ما رو درآورده.
وقتی که به ايستگاه رسيدم رفتم سراغ مأمور قطار.
ببخشيد خانم من ديروز سوار همين قطار شدم ولی قبض نگرفتم ميشه الان يک قبض بديد؟
خانومه که فکر ميکرد جن ديده از حرف من نزديک بود ۲ تا شاخ هم رو کله اش سبز بشه!!
  بعد گفت چند لحظه صبر کنيد تا من از مسؤ لش بپرسم.
همون طور که می دونيد هيچ ژاپنی حاضر نيست به شما جواب مستقيم بده و حتما سعی ميکنه پای يک نفر ديگه را وسط بکشه که مسؤليتی متوجه خودش نباشه.
خلاصه بعد از کلی معطل کردن گفت : ببخشيد امکان صدور قبض وجود نداره چون شما ديروز سفر کرديد و نميتونيد الان قبضشو بگيريد.
من هم که دوباره مثل هميشه لب هام آويزون شده بود و گوش هام هم مثل لبو سرخ ، دست از پا دراز تر برگشتم و مثل قشون شکست خورده سوار قطار شدم که برگردم خونه.
حالا تا اينجای کار رو داشته باشيد تا برسيم به ۲ روز قبل که در واقع يعنی ۶ ماه بعد از اون اتفّاق.
من بيچاره که ۶ ماه تو خماری پولی را که خرج کرده بودم مونده بودم، لحظه شماری ميکردم که استاد بی همه چيزم بياد و پول را دو دستی تقديمم کنه، ولی وقتی ديدم هيچ خبری نشد دو روز پيش تصميم گرفتم که به يک بخت برگشته ای  که اونجا مسئول بود ايميل بزنم و بهش بگم بابا جان پس اين پول ما چی شد؟
خلاصه گشتم يک ايميل پيدا کردم که مربوط به يکی از آدم هائی بود که قبلا با من در مورد کنفرانس تماس گرفته بود.
تو ايميلم بهش گفتم، eee ببخشيد مثل اينکه قرار بوده شما يه پولی به ما بديد پس چرا تا حالا هيچ خبری نشده؟!! اگه ميشه منو راهنمائی کنيد.
چند ساعت بعد داشتم از لب برميگشتم خونه، تو قطار بودم که موبايلم شروع کرد زنگ زدن، وقتی چشمام به صفحه موبايل افتاد داشت از حدقه ميزد بيرون چون روش نوشته بود sensei.
و اين يعنی دردسر.
آخه اون مرتيکه بيهمه چيز فقط موقع دردسر به من زنگ ميزنه و هيچ وقت در مواقع عادی کاری با هم نداريم.
همين جوری داشت قلبم از تو قفسه سينم ميزد بيرون که تلفن را جواب بدم يا نه؟ که خود تلفن ناگهان به خاطر ورود قطاربه زيرزمين قطع شد. من مونده بودم که چه اتفاقی افتاده، کلی فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که آهان حتما يادم رفته مگنت جلوی اسمم را روی خروج از لب بذارم و به همين علت دوباره يک بهانه گير آورده که به من گير بده.
تصميم گرفتم که خودم بهش زنگ بزنم.
يک بار گرفتم ولی جواب نداد.
حالا ديگه نزديک خونه رسيده بودم، دفعه دوم گرفتم، باز هم جواب نداد، ديگه از ترس داشتم زهره ترک ميشدم، گفتم ديگه کارم تمومه بايد همين فردا کاسه کوزه را جمع کنم برگردم کشور عزيزم.
وقتی رسيدم خونه تصميم گرفتم ميل ام را چک کنم، ولی از شما چه پنهون که يک کامپيوتری دارم که بايد توش گازوئيل بريزم تا کار کنه، و چون اونشب گازوئيلش تموم شده بود و نزديک خونه مون هم نفتی ( يعنی همون پمپ بنزين) نبود روشن نشد.
۲-۳ ساعتی گذشت و تصميم گرفتم با سلام و صلوات برم و دوباره روشنش کنم شايد با ته مونده گازوئيل از خر شيطون بياد پائين و روشن بشه.
بالاخره روشن شد و من هم که ميخواستم ايميل ام را چک کنم بلافاصله رفتم سراغ ميل باکس ام.
بله، همان طور که انتظارشو ميکشيدم چشمم به جمال اسم نورانی ايشون روشن شد که قدم رنجه فرمودند و ايميل زده بودند.
نوشته بود:
من همين الان يک ايميل دريافت کردم که تو در مورد پول از مسئولهای ميتينگ سوال کردی.
ای لعنت به اون مسئولهای ميتينگ، که مثل آدم نميتونند جواب ايميل ام را بدهند، آخه مرتيکه فلان فلان شده من ازت سوال کرده بودم که اين پول ما چی شد، چرا ميل منو به استادم forward کردی؟! آخه تو مگه آدم نيستی؟ مگه اينجا جنگ جهانی دومه که تو خودتو با گشتاپو عوضی گرفتی؟
خلاصه هر چی از دهنم در اومد بهشون گفتم.
ولی ديگه کار از کار گذشته بود چون اون ايميل منو فرستاده بود و من ديگه بايد حالا جواب فرمانده گشتاپو را ميدادم.
فرمانده گشتاپو  آخر ايميلش هم نوشته بود، باز تو برای من دردسر درست کردی؟ فردا بيا تا حسابتو برسم.
من ديگه مدتی نه گوشم ميشنيد و نه زبونم قدرت حرف زدن داشت، هر چی خانمم هم باهام حرف ميزد اصلا نميفهميدم که چی ميگه،
با بچه ها هم که ديگه حوصله بازی کردن نداشتم.
 پدرسوخته جوری آدم را از کار ميندازه که به طور کامل از نظر فيزيولوژيک فلج ميشه و حتی غذا خوردن هم يادش ميره.
صبح طبق معمول رفتم دانشگاه، نوبت من بود که لب را نظافت کنم، منتظر بودم ببينم که چی ميگه، ولی ديدم نه زياد ديونه نشده ،
کمی عجيب بود چون فقط موقعيکه ديونه ميشد بهم زنگ ميزد، نميدونستم که چی تو مخش ميگذره.
تا منو ديد گفت که ساعت يک برم پيش اش.
ساعت يک که شد رفتم تا دوباره از فيوضات معنويش بهره مند بشم.
ديدم لب تاب گذاشت جلوم و شروع کرد به وراجی.
تو فقط به يک دليل تو اين قبرستون هستی، اون هم گرفتن دکترا است.
فهميدی؟
بله فهميدم.
از پول و مول هم هيچ خبری نيست فهميدی؟
بله استاد فهميدم.
خوش اومدی.
منو ميگی ميخواستم بيام وسط حيات دانشگاه  جيغ بزنم،
بگم بابا يکی بياد منو از دست اين ديونه نجات بده.
آخه ظلم تا چقدر؟ ستم تا کی؟ فکر کردند که کيند؟
چرا هيچ کس تو ايران اين حرف ها رو به ما نگفت. هيچ کس حاضر نشد يک خرده از خصوصيت اخلاقی اين نامردها برامون شرح بده!! 

+ نوشته شده در  Tue 27 Sep 2005ساعت 17:5  توسط پائيزانه  |