تبليغاتX
پائيزانه

پائيزانه

کپی

ديروز حسابی از کرامات استاد معظم له بهره مند شدم و برای اينکه از خجالت ايشون در بيايم ميخوام حسابی بترکونم.
اما قبل از هر سخنی ذکر چند نکته ضروری است:
هيچ گونه رابطه استاد و شاگردی بين من و ايشون وجود نداره.
تمام احترامی را که برای ايشون قائل هستم از روی ترس و  استرس بوده و قلبا  هیچ احساس ارادتی نمی کنم.
به خاطر استرسهائی که در گذشته به من و خونواده ام وارد کرده و همچنین گرفتن موقعیتهای یادگیری که در واقع مهمترین دلیل نفرت و انزجار من را تشکیل میده باعث شده که من اين احساس را پيدا کنم.
جالبه که بدونيد اون هم همين احساس را داره و از اون جالب تر اينه که  احساسشو بيان هم ميکنه. مثلا ميگه من از تو خوشم نمی آد و دل خوشی ندارم٬ در آينده هم هيچ کمکی بهت نمی کنم، خودت بايد بری کار پيدا کنی و من هيچ توصيه نامه ای هم به تو نمی دم. 
تا ديروز فکر ميکردم که چه آدم خوبی هست که تا حالا مسأله  بزهکاری ایرانیها توی ژاپن را به روم نیاورده ٬ ولی ديروز فهميدم که در تمام اين مدت دنبال يک فرصت مناسب میگشته.
حالا جريان از اين قراره:
من يکی از پايان نامه های تو لب را بردم که از قسمتهاییش کپی بگيرم ولی موقع برگردوندن پایان نامه سر جاش مثل اجل معلق سر رسيد و فهميد که کپی گرفتم.
بعد شروع کرد به گفتن اينکه اگر هم لازم به خوندن اون پايان نامه دارم اجازه کپی گرفتن ندارم به این دلیل که من ايرانی هستم و قبلا ايرانی ها اينجا جنايات زيادی مرتکب شدند٬ ممکنه که از اين کپی سو استفاده کنم!!!
حالا عين جمله به زبان انگليسی: Iranians do lots of crimes, do not do the same.
اين در حالیه که قبلا اين پايان نامه در یک ژورنال به صورت paper چاپ شده و امکان هيچ نو سو استفاده ای هم وجود نداره و من فقط ميخواستم موقع خوندن راحت باشم و اگه خواستم مطلبی توش بنويسم يا اينکه خط بکشم مشکلی پيش نياد.
بعد هم يک سری از وقایع گذشته را ياد آوری کرد و گفت :
american people never forget pearl harbour،
japanese people never forget atomic bomb ،
I wil never forget what you did in the past!!!

در آینده بیشتر شما را با افکار یک موجود منفعل و سادیسمی آشنا میکنم٬ باشد که مورد عبرت همگان قرار گیرد.

+ نوشته شده در  Fri 21 Oct 2005ساعت 15:4  توسط پائيزانه  | 

سمينار

سمينار اين دفعه اشکم را در آورد، نميدونم چرا ولی هر چی بيشتر ميخوندم بيشتر توش گم ميشدم و دست آخر هم نتيجه اش اين بود که يک هفته عقب افتاد.

 ولی امروز که ارائه دادم استادم هيچ ايرادی نگرفت که برام غير قابل باور بود، فکر کنم اونقدر مطلب اين بار سخت و پیچیده بود که نه تنها خودم هم درست و حسابی نفهميدم که چی دارم ميگم، استاد هم ....پیچ شده بود ، تازه کلی هم دلم خنک شد چون دانشجوها هم سوال های چرت و پرت پرسیدند که استاده هم فهميد که اونها اصلا مقاله من را نخونده اند ٬ بعد هم حسابی به يکی گير داد که چرا مطلب من رو نخونده.
دلم خيلی خنک شد.

+ نوشته شده در  Wed 19 Oct 2005ساعت 15:2  توسط پائيزانه  | 

رفتار ايرانی

هر چی فکر ميکنم می بينم نميتونم اين نو رفتار ها رو درک کنم.
 ژاپن که اومديم اين مسأله خيلی بيشتر به چشم اومد.
 اينکه همه از هم پنهان ميکنند،
 دوست صمیمی هستی ولی حاضر نيست بگه که چی کار داره ميکنه، هر بار ميگه آره استاد من هم خوب نيست و به من recommend نميده، ولی بد از ۶ ماه ميبينی که postdoc قبول شده و استادش هم کلی بهش حال داده و recommend خوب هم بهش داده.
ميپرسی که خوب چقدر ميگيری؟ ميگه ...... ولی بعدا سر در مياری که اون عددی که گفته خالی بندی بوده و خيلی بيشتر از اين حرف هاست.
دوست صمیمی دیگرت که از همه جيک و پوک هم با خبر هستین، حتی نحوه جلوگيری از بارداری را هم مياد ازت سوال ميکنه و اينکه از کجا کاندوم بخره!!! بعد ميفهمی که توی شرکت کار پارت تايم پيدا کرده ولی به تو هيچی نگفته!! حالا خودش کسی است که تا سر از کار همه در نیاره ولکن نيست و از همه دوست داره که اطلاعات بگيره.
يکی ديگه ميبينی که حتی حاضر نيست مقدار بورسی را که از ايران ميگيره درست و حسابی بهت بگه که چه قدرِه!!
همه دم از برگشتن به ايران ميزنند ولی وقتی پاش می افته يک نفر هم حاضر نيست که برگرده.
هيچ کس را مثل خودم انقدر ساده و احمق نديدم که صادقانه همه چيز را برای همه کس توضيح بده.
هميشه کوچک ترين اطلاعاتم را هم در اختيار همگان قرار دادم، در حالیکه هيچ کس با من اين کار را نميکنه.
دنيای خيلی بدی شده،
من هميشه به حال ملیت های ديگه مثل اندونزی، چين، پاکستان، بنگلادش، هندوستان ٬ ............ غبطه خوردم،
 می دونيد چرا؟
 چون اونها خيلی متحد تر از ايرانی ها هستند و خيلی بيشتر به هم کمک ميکنند، دليلش را هم نميدونم
+ نوشته شده در  Wed 19 Oct 2005ساعت 14:57  توسط پائيزانه  | 

نزول تورات کار دست یک مجری تلویزیونی میدهد

این خبر خیلی جالب است٬ 

مگر گفتن اینکه تورات در فلان روز نازل شده است جرم است؟ 

چند سال پیش هم مجری جوان برنامه طعم آفتاب (جواد رضوی) به خاطر گفتن اینکه : "همه جوانها ماهواره نگاه میکنند و من هم دیشب در ماهواره فیلم افسانه آه را دیدم"٬ چندین سال ممنوع التصویر شد!!

+ نوشته شده در  Sat 15 Oct 2005ساعت 15:15  توسط پائيزانه  | 

پدیده ای به نام پدوفیلی

ميخواستم راجع به يک موضوعی ديگه بنويسم ولی چشمام خورد به اين لینک تو وبلاگ نانا.
اونقدر تکان دهنده بود که نتونستم ازش به سادگی بگذرم.
اين پديده يعنی پدوفیلی(تجاوز به کودکان) واقعا از سالیان سال پيش ذهن من را به خودش مشغول کرده بود تا اينکه يک نفر پيدا شده و در رابطه با ان فيلم ساخته.
اون زمانی که ما مدرسه ميرفتيم هميشه بچه ها به عنوان شوخی و مسخره کردن از اين پديده نام میبردند، و من نميدونم که تا چه حد واقعی بود.
ولی هميشه پسرهای خوشگل و همچين با باسن های درشت در معرض شوخی و اذيت کردن بيشتر قرار میگرفتند. شايد من اون موقع نمی فهمیدم که اين مسئله چه قدر جدی است چون فقط به صورت شوخی بين خود بچه ها مطرح بود.
البته گاهی هم از شوخی فراتر ميرفت و بعضی از بچه های بزرگتر با نشون دادن حرکات زشت صحنه هائی را به نمايش ميگذاشتند که باعث خنده اطرافیان ميشد.
گاهی اوقات هم کار به جاهای باریکتر ميکشيد ، به طوریکه کافی بود فقط يک معلمی از يکی از دانش آموزها خوشش بياد و به اون توجه بيشتری بکنه، در اون صورت ديگه روزگار اون دانش آموز سياه ميشد، چون بچه ها ديگه دست از سرش بر نمی داشتند و هر جا که میدیدنش ميگفتند تو که با فلانی رابطه داری پس  نگران نمره گرفتن نباش.
همانطور که در لینک بالا نوشته شده اين مسأله به هيچ عنوان بهش پرداخته نشده و من فکر ميکنم که خيلی ریشه ای تر از اين حرفها باشه٬ بطوریکه با شوخی های دوران مدرسه شروع ميشه و کم کم جدی ميشه.
اصطلاح بچه باز برای دوستان هم سن و سال من اصطلاح آشنائی است که از دوران مدرسه به گوشمون خورده.

يادم نميره يک کیک و بستنی فروشی نزديک مدرسه مون بود که بچه ها بهش ميگفتند رحيم بچه باز. حالا من واقعا نفهميدم که آيا واقعا طرف اينکاره بوده يا نه؟
به هر حال به نظر من اين معضل در جامعه ما تازگی نداره، حداقل که من اين پديده را از ۲۰ سال پيش در موردش شنيدم.
فکر ميکنم جا داره  اگه ميخواهيم راه حلی برای اين مسأله پيدا کنيم به ریشه های اون بپردازیم، و اينکه چرا اين پديده در ۲۰ سال پيش هم در مدارس به صورت شوخی وجود داشته و روز به روز بدتر شده.

+ نوشته شده در  Fri 14 Oct 2005ساعت 12:10  توسط پائيزانه  | 

تروريست از ديدگاه ژاپنی

تا حالا همه جور حرفی را تحمل کرده بودم غير از اين يکی.
استاد من ميشه گفت که ساديسم داره، و خيلی از چيزها رو نميتونه تحمل کنه، مثلا اگه من هفته ديگه سمينار دارم بايد حتما يک هفته قبل همه کار ها رو انجام داده باشم وگرنه ديونه ميشه.خوب گاهی اوقات ميشه زودتر آدم يک کاری رو انجام بده ولی  گاهی اوقات هم نميشه.
موضوع سميناری که اين بار انتخاب کرده بودم زياد روش مسلط نبودم، اصلا به همين دليل انتخاب کرده بودم که با خوندن مطلب راجع به ان تسلط پيدا کنم، برای همين هم کمی بيشتر از اندازه وقتم را گرفت و نتيجه اين شد که به جای يک هفته، ۵ روز قبل از ارائه آن ، abstract سمينار را به دستش رسوندم که بخونه. يعنی روز جمعه. سمينار هم قرار بود که چهار شنبه ارائه کنم. وقتی abstract را بهش دادم، گفت تو اينو امروز آماده کردی؟ گفتم، نه استاد داشتم تصحيحش ميکردم.
گفت پس تو ميری کتابخونه چی کار ميکنی؟
تو اصلا سطح درکت پائينه و نسبت به دانشجوهای ديگه خيلی کندی.
من هم مثل هميشه به جز سر پائين انداختن کار ديگه ای نميکردم.
فردای اون روز يعنی شنبه يک ايميل گرفتم که نوشته بود که به دليل دادن abstract با تاخير سمينار يک هفته به تعويق افتاد!!!
اين هفته تو ژاپن دوشنبه تعطيل بود برای همين من سه شنبه اومدم و ديدم که abstract را روی ميزم گذاشته و بعضی قسمت ها رو تصحيح کرده.
بعد از اينکه آزمايشم تموم شد شروع کردم به تصحيح abstract تا اينکه برای فرستادن به ايميل دپارتمان آماده بشه.
اون هم که انگار از شانس بد من با يک دانشجوی چينی توی لب دوا کرده بود اومد دق ودليش رو سر من در آورد،
تو اصلا مثل يک دشمن برای من محسوب ميشی!!!
تو اصلا يک تروريستی!!!
چون داری منو ميکشی!
تو عمر منو کوتاه ميکنی!
تو برای سلامتی و جون من خطرناکی!!
 خونواده من خيلی از دست تو ناراحت هستند چون تو ممکنه باعث مرگ من بشی!!!
بعد هم با عصبانيت رفت خونه.

حالا پدرسوخته از من هم سالمتره، و هر روز ميره ۲ ساعت ميدوه، تا مبادا کمتر از ۹۰ سال عمر کنه!


چند دقيقه ای از رفتنش نگذشته بود که دوباره ديدم اسم sensei روی موبايلم نوشته شده، و اين يعنی دوباره دردسر!
من از تو ميخوام که قيد گرفتن دکترا را بزنی!! همين .
و بعد هم گوشی را قطع کرد!!

+ نوشته شده در  Thu 13 Oct 2005ساعت 10:20  توسط پائيزانه  | 

دیکشنری

اين هم چند تا لينک ديکشنری که خودم هميشه از اونها استفاده ميکنم و مثل نون شب برام واجبه و تقریبا همه احتیاجات من را برآورده میکنند:


آکسفورد

کمبریج

مریام وبستر

آریانپور

فارسی دیک

انگلیسی-فارسی

babylon     البته از این سایت باید دیکشنری را دانلود کنید

 

اگه شما هم چيز به درد بخوری بلد هستيد بگيد که به اين ليست اضافه کنم

+ نوشته شده در  Wed 12 Oct 2005ساعت 17:24  توسط پائيزانه  | 

اندر حکایت حمام آب گرم ژاپنی(onsen)

مادرم چند وقتی بود که اومده بود ژاپن. ما هم سعی ميکرديم کاری کنيم که حسابی بهش خوش بگذره. البته هر چی از خونه های کوچيک ژاپن بگم کم گفتم چون واقعا برای مادرهای ما که هر کدوم از ۱۰۰ متر جا کمتر زندگی نکرده اند اومدن تو جای ۲۰ متری واقعا کار خيلی سختی است.
اينو گفتم که متوجه باشيد که هر چه قدر هم که ما تلاش ميکرديم بهش خوش بگذره ولی همچين که پاشو تو خونه ميذاشت همه خوشی هاش را فراموش ميکرد.
به هر حال ما تصميم گرفتيم که يک بار مامان را بفرستيم به onsen.
يک onsen نزديک خونه مون بود که خيلی مرتب و شيک بود و خيلی هم بزرگ و از همه جای شهر برای رفتن به اونجا ميومدند.
با توجه به شرايطی که داشتم همسرم نميتونست همراه مامان بره .
برای همين تصميم گرفتيم که مامان تنهايی بره.
  من هم با مامان رفتم تا براش بليط بگيرم. قيمت بليط هم نسبتأ گرون بود، نفری ۲۸۰۰ ين . البته شبها کمی ارزونتر ميشد.
توی صف دنبال کسی ميگشتم که مامان را به دست اون بسپارم ولی کسی را پيدا نکردم.
بعد از گرفتن بليط رفتم و لباسهای مخصوص را گرفتم. يک چيزی شبيه کيمونو بود همراه با حوله.
با سلام و صلوات مامان را راهی کردم رفت. من هم خوشحال و خندون برگشتم.
هنوز نيم ساعت نگذشته بود که يکدفعه موبايلم به صدا در اومد.
مامان: پسر بيا منو از اينجا ببر.
من: مگه چی شده مامان؟
مامان: اينجا همه شون مرد هستند!!!
من: نه مامان اشتباه ميکنيد، من از مسئولش پرسيدم. زنانه و مردانه جداست.
ولی ديگه گوش مامان به اين حرف ها بدهکار نبود.
من هم رفتم سراغ همسر و با هم رفتيم دنبال مامان.
تا رسيديم ديديم مامان جلوی در منتظر ايستاده و پول را هم ازشون پس گرفته!!
گفتم مامان اين چه کاری بود کرديد، صبر ميکرديد من می اومدم بعد پول را پس ميگرفتيد!!
بعد من با مسئولين اونجا صحبت کردم، و ازشون خواهش کردم که همسرم هم به دنبال مامان بره و راه را نشون بده.
دو تايی با هم رفتند و بعد از ۱۰ دقيقه همسرم اومد.
من: چی شد؟
همسر: هيچی بابا، عجب جای قشنگيه! همين اولش که وارد می شيم بايد از يک سالن خيلی بزرگ رد بشيم، توی اين سالن هم همه خونواده ها با لباسهای پوشيده نشسته بودند و کلی هم غرفه های مختلف اونجا بود که هر چی دلت ميخواست ميتونستی خوراکی بخری.
مامان فکر کرده بود که تا آخر همين جوری يه، و حتی داخل onsen هم خونواده ها با هم ميرند! برای همين تا يک مرد ديده بلافاصله برگشته و لباسشو عوض کرده. البته بايد بگم که onsenهای خونوادگی هم اينجا هست ولی اين يکی جدا بود.
خلاصه اون روز مامان تا ۱۲ شب اونجا بود و کلی هم بهش خوش گذشته بود!!
+ نوشته شده در  Mon 10 Oct 2005ساعت 20:13  توسط پائيزانه  | 

فرشته های ژاپنی

 اين بار ميخوام از آدم های خوب ژاپنی بنويسم. همان طور که ميگن همه جا خوب و بد داره، اينجا هم  از اين قاعده مستثنی نيست.
تازه امده بوديم ژاپن و هنوز نميدونستيم که مثلا اگه اتفاقی برای بچه بيفته چه کار بايد کرد، البته مشخص است که بايد در اولين فرصت دکتر رفت، ولی اينجا پيدا کردن دکتر در خارج از ساعت اداری کار حضرت فيل است.
معمولا بايد تا قبل از ساعت ۱۱ برای رفتن دکتر اقدام کرد، چون پذيرش بيمارستان تا ان زمان بيشتر نيست، و اگه بعد از ان ساعت بری، بهت پذيرش نميدن. مگر اينکه يک اتفّاق خيلی اورژانسی افتاده باشه که در اون صورت با دکتر داخل بخش تماس ميگيرند و اگه وقت داشت اجازه پذيرش ميدهند.
ولی همه اينها را که گفتم تا ساعت ۵ بعد از ظهر است و اگه کمی ديرتر بشه اون وقت بايد بگردی دنبال بيمارستان شبانه روزی.
ما هم چون تازه امده بوديم،نميدونستيم که نزديکترين بيمارستان کجاست و چه جوری ميشه در مواقع ضروری اونجا رفت.
يک روز وروجک بعد از ساعت اداری يعنی حدود ۹ شب تب کرد. ما هم رفتيم دنبال کلينيک ولی هر جا که ميرفتيم تعطيل شده  بود، و چون ماشين هم نداشتيم و همچنين راه را هم بلد نبوديم دست از پا دراز تر داشتيم برميگشتيم خونه. نزديک خونه يک مغازه دوچرخه فروشی بود که مال کل خانواده بود، يعنی مادر و پدر و دختر و پسر همگی  اونجا کار ميکردند.
ديگه داشتند در مغازه را ميبستند که ما رسيديم.
eee، ببخشيد اين نزديکيها بيمارستان شبانه روزی نيست؟
مادرِه کمی فکر کرد و گفت چند لحظه صبر کن.
بعد رفت و با پسرش صحبت کرد. دخترش هم داشت با همسر خوش و بش ميکرد. ما هر چی وايساديم ديديم خبری نشد.
کم کم داشتم از سوال کردنم پشيمون ميشدم که يک دفعه ديدم پسرش با ماشين از تو پارکينگ اومد بيرون و به ما گفت که سوار شيم.
من که هنوز انگشت به دهن مونده بودم نميدونستم چه کار بايد بکنم، اولش چون هنوز حال و هوای ايران را داشتم ميترسيدم که سوار شم، که نکنه بلايی سرمون بياره، ولی بعد تصميم گرفتيم که سوار بشيم. من پرسيدم که کجا ميخواهيد بريد؟ گفت که اين نزديکيها بيمارستان نيست و شما نميتونيد تنهائی اونجا را پيدا کنيد.
همگی سوار شديم و رفتيم. خدا وکيلی من که هيچ، پدر بزرگ خدا بيامرز من هم نميتونست اونجا را پيدا کنه، از بس که پيچ در پيچ بود.
بعد از رسيدن به اونجا تمام مراحل پذيرش تا ديدن دکتر را در کنارمون بودند و کمک ميکردند. بعد از گرفتن دارو همگی دوباره سوار ماشين شديم و برگشتيم. مدت نسبتأ زيادی را با هم بوديم.
حدود ۳ ساعت از وقتشون را به ما اختصاص دادند.
موقع خداحافظی واقعا نميدونستم که چه جوری تشکر بايد بکنم، آخه اگه فارسی بلد بودند ميشد يک کاری کرد، ولی واقعا به ژاپنی تشکر کردن اون هم به روش ايرانی خيلی سخته، چون من در اون زمان به جز گفتن متشکرم چيز ديگه ای بلد نبودم!!!

+ نوشته شده در  Tue 4 Oct 2005ساعت 17:10  توسط پائيزانه  | 

اعتماد ژاپنی

 

آقا به هيچ ژاپنی اعتماد نکنيد. جاسوسی و رپورت دادن تو گوشت و خونشون رفته.
چند روز پيش حالم خوب نبود و ميخواستم يک کمی استراحت کنم. گفتم که چی کار کنم که زياد هم بد نشه، به يکی از دانشجوهای ژاپنی که فکر ميکردم پسر خيلی خوبی است ميل زدم و گفتم که من نميتونم بيام لب اگه ميشه تو گلدونهای من را آب بده.
با توجه به تجربيات بدی که قبلا داشتم و ميدونستم که احتمالا به مشکل بر ميخورم، ولی باز هم چاره ای نداشتم و به اون ميل زدم.
وقتی روز بعد رفتم دانشگاه و شروع به آزمايش کردم، ديدم استادم دنبال بهانه می گرده که به من گير بده.
خلاصه نتونست جلوی خودش را بگيره و اومد گفت که تو چرا به ....سان گقتی که گلدونهاتو آب بده؟
تو اگه مردی هم جنازت بايد بياد آب بده!!!!

+ نوشته شده در  Tue 4 Oct 2005ساعت 0:3  توسط پائيزانه  | 

کنفرانس ژاپنی

 
موضوع مربوط به ۶ ماه پيش ميشه وقتی که قرار بود من در يک کنفرانس شرکت کنم. قبلش برای تهيه اسلايد پدرم رو آورده بود جلوی چشمم و هر بار سعی ميکرد که يک غلطی از توش در بياره و دست آخر هم برای اينکه نشون بده که خودش حرف اول و آخر و ميزنه يک سری از جمله ها را جابجا کرد که بگه همه چيز را اون درست کرده و من هيچ کاره بودم. از قبلش ميگفت که همه هزينه های کنفرانس به من برگردونده ميشه، برای همين هم من بايد يک روز قبل با shinkansen (قطار سريع السير) به اونجا ميرفتم و شب را در يک هتل اقامت ميکردم. من هم با کمک يکی از بچه های لب يک هتل ارزون پيدا کرديم که چند ايستگاه با محل کنفرانس فاصله داشت. البته نا گفته نماند که خود پدر سوختش از مدت ها قبل يک هتل خيلی خوب رزرو کرده بود و به من درست در  فاصله ۳-۴ روز مونده به سمينار خبر داد که من هم بايد همين کار را بکنم، برای همين هم بود که من هتل خيلی خوبی پيدا نکردم و همه  هتلهای نزديک محل سمينار پر شده بود. من هم که برای اولين بار بود ميخواستم shinkansen سوار بشم از قبل در مورد نحوه رفتن به اونجا پرس وجو کردم و از يک روز قبل راه افتادم.
وقتی رسيدم بايد مقدمات ثبت نام را به جا می آوردم، برای همين به محل سالن کنفرانس رفتم. خود گور به گور شده اش هم قبلا اونجا بود و داشت با دوستهاش گپ ميزد. به هر حال مراحل ثبت نام را انجام دادم و بعد دوباره به هتل برگشتم. حالا با اينکه به من گفته بود که همه هزينه ها  پرداخت ميشه باز هم مواظب بودم که زياد ول خرجی نکنم.
صبح آماده شدم و پس از پوشيدن لباس رسمی راهی محل کنفرانس شدم. سالن محل کنفرانس دارای اتاقهای مختلفی بودند که بر اساس موضوع تقسيم بندی شده بودند. من هم رفتم و نشستم و منتظر شدم که نوبت من بشه تا برم سمينارم را ارائه کنم. همه شرکت کننده ها به زبان ژاپنی سمينار ميدادند و پس از اتمام هر سمينار که حدود ۱۰ دقيقه طول ميکشيد بعضی از حاضرين اگه سوألی داشتند ميپرسيدند. بلاخره نوبت به من رسيد. کمی دست پاچه بودم ولی چون همه چيز را از قبل تهيه کرده بودم ميدونستم اگه تپق هم بزنم با نگاه کردن از روی متنم دوباره ميتونم حرفم را ادامه بدم.
بعد از اينکه حرفم تموم شد يکی مثل فنر دستش رفت بالا! انگار که منتظر بود همينجوری يک چيزی بپرسه ، آخه فکر ميکنم که ما دانشگاه رقيبش بوديم. خلاصه چشمتون روز بد نبينه، مجری سمينار يک دفعه گفت که من ژاپنی هم بلدم و هر کس دلش خواست ميتونه ژاپنی هم بپرسه. من يک دفعه خونم به جوش اومد و دلم ميخواست برم همون جا يقه اش رو بگيرم و يک مشت تو چونش بزنم که آخه مرتيکه يعنی اين همه پروفسور بيسوادی که اينجا ريخته عرضه پرسيدن يک سوأل به انگليسی هم ندارند؟ !! 
ولی ديگه کار از کار گذشته بود و اون يارو شروع کرده بود به ژاپنی حرف زدن. هر چی هی حرف ميزد من هم الکی سرم را به نشانه تائيد بالا و پائين ميبردم. بعد مرتيکه ديد که نخير انگار سوألش تموم شده و من هنوز دارم سرم را به نشانه تائيد بالا و پائين ميبرم!! خودش ۲ زاريش افتاد و بعد شروع کرد نصفه و نيمه به انگليسی سوأل کردن، ولی ديگه چه فايده رشته کلام از دست من خارج شده بود و نميدونستم که منظورش از اون سوأل چی بود. استاد من هم که نفر قبلی سمينار من بود سر جاش نرفته بود بشينه و از ترس اينکه آبروش نره همون سيخ وايساده بود و منو نگاه ميکرد و مثل دونده های های دوی سرعت منتظر شنيدن شليک گلوله بود تا بپره وسط حرف من و جواب اون استاد را خودش بده تا مبادا آبروش به خطربيفته. من هم که شروع کرده بودم به توضيح دادن و منتظر بودم که اگه يارو نفهميد من چی ميگم دوباره سوألش را از اول به انگليسی بپرسه، یک دفعه استادم  خيز برداشت و ميکروفن را از اون يارو گرفت، انگار نه انگار که موجود بدبختی مثل من هم وجود داره و مسئول جواب دادن به سوألهای آدمهاست، و شروع کرد به جواب دادن سوال. بعد از اون، خود مجری هم يک سوأل کرد اون هم به ژاپنی ولی خب چون آسون بود من هم جوابشو دادم.
بعد از سمينار بهش گفتم که از اينکه اين فرصت را در اختيار من قرار داده تشکر ميکنم، ولی اون به جای اينکه من را دلداری بده برگشت گفت : تو آبروی من را بردی، دانشجوی دانشگاه …. نتونست جواب استاد دانشگاه …. را بده. تو بايد واقعا بشينی فکر کنی که چرا جواب اون رو ندادی.
منو ميگی که خونم به جوش اومده بود، ميخواستم بگم که اون مرتيکه بی سواد دانشگاه … که اسمش را گذشته پروفسور و معلوم نيست کدوم خری به اون لقب پروفسور  داده يک سوأل انگليسی هم نتونست بپرسه، بعد به جای اينکه اون را سرزنش کنی داری منو به باد انتقاد ميگيری؟ ای مرده شور خودتو اون يکی استاد هم ببرن که گاو پيش شما پروفسوره. 

من که کلی به خاطر اين رفتار تو ذوقم خورده بود تصميم گرفتم که بقيه سمينار ها رو نشينم و از همون جا برگشتم به ايستگاه.
ميخواستم بليط shinkansen بگيرم که ديدم يک خانمی جلوی من داره از مأمور قطار قبض ميگيره، کمی کنجکاو شدم . يک دفعه فهميدم که ای داد بيداد من هم بايد برای اينکه بتونم پول shinkansen را از استادم بگيرم قبض تهيه ميکردم ولی موقع اومدن به کنفرانسِ اين کار را نکرده بودم.
کلی اعصابم خرد شد و گفتم که ۶-۷ هزار ين پول بی زبون از دستم پريد، عجب آدم احمقی هستم ،همون لياقتمه که تو سمينار اون جوری ژاپنيها حالم رو بگيرند.
خلاصه از مأمور قطار يک قبض گرفتم و پيش خودم گفتم موقعيکه برگشتم ميرم پيش مأموری که ازش بليط گرفته بودم و بهش ميگم که روز قبل يادم رفته قبض بگيرم و ازش يک قبض جديد ميگيرم.
زهی خيال باطل!!
که آخه قربونت برم اينجا که ايران نيست بتونی هر کاری دلت می خواد بکنی ، اينجا ژاپنه و ملت اون افتخارشون به پياده کردن کامل قانون توی کشورشونه!! آخ که امان از دست اين قانون که پدر ما رو درآورده.
وقتی که به ايستگاه رسيدم رفتم سراغ مأمور قطار.
ببخشيد خانم من ديروز سوار همين قطار شدم ولی قبض نگرفتم ميشه الان يک قبض بديد؟
خانومه که فکر ميکرد جن ديده از حرف من نزديک بود ۲ تا شاخ هم رو کله اش سبز بشه!!
  بعد گفت چند لحظه صبر کنيد تا من از مسؤ لش بپرسم.
همون طور که می دونيد هيچ ژاپنی حاضر نيست به شما جواب مستقيم بده و حتما سعی ميکنه پای يک نفر ديگه را وسط بکشه که مسؤليتی متوجه خودش نباشه.
خلاصه بعد از کلی معطل کردن گفت : ببخشيد امکان صدور قبض وجود نداره چون شما ديروز سفر کرديد و نميتونيد الان قبضشو بگيريد.
من هم که دوباره مثل هميشه لب هام آويزون شده بود و گوش هام هم مثل لبو سرخ ، دست از پا دراز تر برگشتم و مثل قشون شکست خورده سوار قطار شدم که برگردم خونه.
حالا تا اينجای کار رو داشته باشيد تا برسيم به ۲ روز قبل که در واقع يعنی ۶ ماه بعد از اون اتفّاق.
من بيچاره که ۶ ماه تو خماری پولی را که خرج کرده بودم مونده بودم، لحظه شماری ميکردم که استاد بی همه چيزم بياد و پول را دو دستی تقديمم کنه، ولی وقتی ديدم هيچ خبری نشد دو روز پيش تصميم گرفتم که به يک بخت برگشته ای  که اونجا مسئول بود ايميل بزنم و بهش بگم بابا جان پس اين پول ما چی شد؟
خلاصه گشتم يک ايميل پيدا کردم که مربوط به يکی از آدم هائی بود که قبلا با من در مورد کنفرانس تماس گرفته بود.
تو ايميلم بهش گفتم، eee ببخشيد مثل اينکه قرار بوده شما يه پولی به ما بديد پس چرا تا حالا هيچ خبری نشده؟!! اگه ميشه منو راهنمائی کنيد.
چند ساعت بعد داشتم از لب برميگشتم خونه، تو قطار بودم که موبايلم شروع کرد زنگ زدن، وقتی چشمام به صفحه موبايل افتاد داشت از حدقه ميزد بيرون چون روش نوشته بود sensei.
و اين يعنی دردسر.
آخه اون مرتيکه بيهمه چيز فقط موقع دردسر به من زنگ ميزنه و هيچ وقت در مواقع عادی کاری با هم نداريم.
همين جوری داشت قلبم از تو قفسه سينم ميزد بيرون که تلفن را جواب بدم يا نه؟ که خود تلفن ناگهان به خاطر ورود قطاربه زيرزمين قطع شد. من مونده بودم که چه اتفاقی افتاده، کلی فکر کردم و به اين نتيجه رسيدم که آهان حتما يادم رفته مگنت جلوی اسمم را روی خروج از لب بذارم و به همين علت دوباره يک بهانه گير آورده که به من گير بده.
تصميم گرفتم که خودم بهش زنگ بزنم.
يک بار گرفتم ولی جواب نداد.
حالا ديگه نزديک خونه رسيده بودم، دفعه دوم گرفتم، باز هم جواب نداد، ديگه از ترس داشتم زهره ترک ميشدم، گفتم ديگه کارم تمومه بايد همين فردا کاسه کوزه را جمع کنم برگردم کشور عزيزم.
وقتی رسيدم خونه تصميم گرفتم ميل ام را چک کنم، ولی از شما چه پنهون که يک کامپيوتری دارم که بايد توش گازوئيل بريزم تا کار کنه، و چون اونشب گازوئيلش تموم شده بود و نزديک خونه مون هم نفتی ( يعنی همون پمپ بنزين) نبود روشن نشد.
۲-۳ ساعتی گذشت و تصميم گرفتم با سلام و صلوات برم و دوباره روشنش کنم شايد با ته مونده گازوئيل از خر شيطون بياد پائين و روشن بشه.
بالاخره روشن شد و من هم که ميخواستم ايميل ام را چک کنم بلافاصله رفتم سراغ ميل باکس ام.
بله، همان طور که انتظارشو ميکشيدم چشمم به جمال اسم نورانی ايشون روشن شد که قدم رنجه فرمودند و ايميل زده بودند.
نوشته بود:
من همين الان يک ايميل دريافت کردم که تو در مورد پول از مسئولهای ميتينگ سوال کردی.
ای لعنت به اون مسئولهای ميتينگ، که مثل آدم نميتونند جواب ايميل ام را بدهند، آخه مرتيکه فلان فلان شده من ازت سوال کرده بودم که اين پول ما چی شد، چرا ميل منو به استادم forward کردی؟! آخه تو مگه آدم نيستی؟ مگه اينجا جنگ جهانی دومه که تو خودتو با گشتاپو عوضی گرفتی؟
خلاصه هر چی از دهنم در اومد بهشون گفتم.
ولی ديگه کار از کار گذشته بود چون اون ايميل منو فرستاده بود و من ديگه بايد حالا جواب فرمانده گشتاپو را ميدادم.
فرمانده گشتاپو  آخر ايميلش هم نوشته بود، باز تو برای من دردسر درست کردی؟ فردا بيا تا حسابتو برسم.
من ديگه مدتی نه گوشم ميشنيد و نه زبونم قدرت حرف زدن داشت، هر چی خانمم هم باهام حرف ميزد اصلا نميفهميدم که چی ميگه،
با بچه ها هم که ديگه حوصله بازی کردن نداشتم.
 پدرسوخته جوری آدم را از کار ميندازه که به طور کامل از نظر فيزيولوژيک فلج ميشه و حتی غذا خوردن هم يادش ميره.
صبح طبق معمول رفتم دانشگاه، نوبت من بود که لب را نظافت کنم، منتظر بودم ببينم که چی ميگه، ولی ديدم نه زياد ديونه نشده ،
کمی عجيب بود چون فقط موقعيکه ديونه ميشد بهم زنگ ميزد، نميدونستم که چی تو مخش ميگذره.
تا منو ديد گفت که ساعت يک برم پيش اش.
ساعت يک که شد رفتم تا دوباره از فيوضات معنويش بهره مند بشم.
ديدم لب تاب گذاشت جلوم و شروع کرد به وراجی.
تو فقط به يک دليل تو اين قبرستون هستی، اون هم گرفتن دکترا است.
فهميدی؟
بله فهميدم.
از پول و مول هم هيچ خبری نيست فهميدی؟
بله استاد فهميدم.
خوش اومدی.
منو ميگی ميخواستم بيام وسط حيات دانشگاه  جيغ بزنم،
بگم بابا يکی بياد منو از دست اين ديونه نجات بده.
آخه ظلم تا چقدر؟ ستم تا کی؟ فکر کردند که کيند؟
چرا هيچ کس تو ايران اين حرف ها رو به ما نگفت. هيچ کس حاضر نشد يک خرده از خصوصيت اخلاقی اين نامردها برامون شرح بده!! 

+ نوشته شده در  Tue 27 Sep 2005ساعت 17:5  توسط پائيزانه  | 

قرض دادن ژاپنی

چند وقتی بود که کلاس زبان ژاپنی تموم شده بود و کارم را تو لب شروع کرده بودم. اون موقع همش تو فکر اين بودم که زودتر کارت صلاحيت خانمم صادر بشه تا من هم سريع اون را بفرستم ايران، تا خانمم به اتفاق دخترم بتوانند ويزا بگيرند و بيان اينجا. البته يک مشکلی هم برای گرفتن کارت صلاحيت پيش اومده بود که باعث شده بود ديرتر از حد معمول صادر بشه که به موقع داستان اون را هم براتون تعريف ميکنم.
يک شب که برگشتم خونه ديدم که پستچی يک برگه ای انداخته که ما اومديم و شما نبوديد و اگه ميخواهيد نامه تون را دريافت کنيد به اين شماره زنگ بزنيد. من هم که هنوز از ژاپنی چيزی سرم نميشد نميدونستم بايد چکار کنم، اين بود که به يکی از دوستان که اينجا ژاپنيش خيلی خوب بود زنگ زدم و جريان را بهش گفتم. اون هم گفت که برگه پست را براش فاکس کنم. حالا ساعت ۹ شب بود و من نميدونستم فاکس از کجا گير بيارم، ولی دوستم گفت که convenient store ها فاکس دارند و ميتونم برم از اونجا براش فاکس کنم. من هم خوشحال و خندون از اينکه احتمال ميدادم که نامه پست قاعدتاَ بايد همون کارت صلاحيت باشه و چون به طور سفارشی پست ميشه مأمور پست بايد حتما از صاحب نامه امضا بگيره. خلاصه رفتم و از convenient store فاکس کردم. خوشبختانه فاکس به دست دوستم رسيد. اون هم بلافاصله به شماره ای که داخلش نوشته شده بود زنگ زد. شماره تلفن حاوی يک سيستم هوشمند بود که از شما سوأل ميکرد و ما بايد به سوأل هاش جواب ميداديم و زمانی را که داخل خونه بوديم را با توجه به کد مخصوص به آنها اعلام ميکرديم، به اين ترتيب اداره پست درست در زمان تعيين شده توسط ما، مأمور ميفرستاد تا ما حتما در خونه باشيم. به هر حال اين کار انجام شد و همانطور که حدس ميزدم نامه مربوط به کارت صلاحيت بود. تصميم گرفتم که فردای همون روز با پست DHL بفرستمش ايران.
به پست DHL زنگ زدم. چيزی نگذشت که مأمور DHL سر و کله اش پيدا شد. بد از اينکه مدارک منو تحويل گرفت هزينه اون را گفت که چه قدر ميشه. من هم که پول خرد نداشتم اسکناس بهش دادم، مأمور پست هم که برای برگردوندن پول من پول خرد نداشت همين جوری هاج و واج مونده بود و من را نگاه ميکرد!!
يکی نيست بگه که آخه تو اگه مأموری و ميخواهی پول را همين جا بگيری خب بايد مجهز باشی و همه چيز با خودت داشته باشی!!! من که ديدم همين جوری وايساده و مثل افليج ها هيچ کاری از دستش بر نمی آد تصميم گرفتم که خودم يک کاری بکنم.
اول رفتم پيش يک دانشجوی ژاپنی ديگه که اون هم از تخم و ترکه همون بی همه چيز بود، ببخشيد ، ….. سان شما ۲۰۰ ين پول خرد داريد؟!! اون هم که انگار فحش خواهر و مادر بهش دادم بهم نگاه کرد و گفت : نه. گفتم نه و نگمه، آخه خاک بر سر تو کنند که ۲۰۰ ين هم تو جيبت پيدا نميشه تو هم شدی دانشجو؟!! تو که وضعت از من هم بدتره !!
بعد دل رو به دريا زدم و رفتم پيش استاد، که ای کاش همون موقع قلم پام شکسته بود، يا يک زلزله ۸ ريشتری ميومد و مأمور پست همون جا ميمرد، يا اينکه تلفن زنگ ميزد و استاد سرش به تلفن گرم ميشد و …………. ولی هيچ کدوم از اين اتفّاق ها نيافتاد . ببخشيد استاد شما ۲۰۰ ين داريد؟ اون يک کمی عکس العملش منطقی تر بود، ولی خب اين فقط اولش بود. برای چی ميخوای؟ هيچی ميخوام بدم به مأمور پست. آخه به تو چه که برای چی ميخوام، مگه تو فضولی؟!! يا بگو دارم يا بگو نه ديگه.
بعد دست کرد تو جيبش و ۲ تا ۱۰۰ ينی در آورد. من هم خوشحال و خندون ولی بيخبر از عواقب اين کار به مأمور پست دادم تا اون بتونه بقيه پول من را به صورت يک ۵۰۰ ينی برگردونه.
هنوز چند دقيقه ای از رفتن مأمور پست نگذشته بود که اومد توی اتاق و با چهره بر افروخته انگار که خبر مرگ ننه ۹۰ سالشو داده باشند و اگه کارد بهش ميزدی خونش در نميومد گفت: يادت نره پول منو برگردونی ؟!! من اولش باور نمی کردم که دارم درست ميشنوم يا نه، و در واقع حسابی شوکه شده بودم، دوست داشتم زمين دهن باز ميکرد و منو درستِه قورت ميداد تا شاهد همچنين صحنه ای نباشم. هر کس نميدونست فکر ميکرد که من چند ميليون ين از اين آقا گرفتم و خوردم يک آبم روش! آخه بيشرمی و بی حيايی هم حدی داره. آخه کدوم گوساله ای به تو دکترا داده، تازه پروفسور هم شدی!! مرده شور ريخت خودت و اونی که بهت دکترا داده را ببره!! بعدش هم به اين حد بسنده نکرد ، رفت توی اتاقش و روی کاغذ نوشت : ۲۰۰ ين به ... قرض دادم و چسبوند روی ميزم!
دلم ميخواست همون موقع کمر بندشو در بيارم ، بندازم دور گردنش و از پنجره آويزونش کنم!! تازه موضوع به همين جا هم ختم نشد و پس از مدتی دوباره آمد و يک جوری چپ چپ به من نگاه کرد و منظورش اين بود که چرا هنوز نرفتم پولش را خرد کنم و بهش پس بدهم!!
من که ديدم اوضاع خيلی قمر در عقربه و اگه همين الان ۲۰۰ ينشو ندم ممکنه که سکته ناقص کنه و بيفته رو دستم ، فوری رفتم از فروشگاه داخل دانشگاه يک چيزی خريدم تا پولم خرد بشه و آوردم روی ميزش گذاشتم. اون هم که تا پول رو ديد انگار که يک چک ۱ ميليون ينی ديده با حرص برداشت و گذاشت تو جيبش!!
چند ساعت بعد ديدم دوباره سر و کله اش پيدا شد، گفت که به پست DHL زنگ زده که چرا مأمور شما پول خرد همرا هش نداشته و باعث شده که ايشون از جيب مبارکشون پول در بيارن و به دانشجوشون قرض بدن!!!
بعد از اين اتفّاق تا يک هفته سلسله اعصابم به هم ريخته بود و فرق بين مرد و زن را هم ديگه تشخيص نميدادم چه برسه به آزمايش کردن توی لب!!

+ نوشته شده در  Mon 26 Sep 2005ساعت 12:38  توسط پائيزانه  |