تبليغاتX
پائيزانه
پائيزانه

شراب
این ایمیل امروز به دستم رسید٬ گفتم شما هم بی نصیب نمونید:

قال على علیه السلام


اِنَ لِله تعالى شَرابا لِاَولیَائِه؛ اذَا شَربُوا طَرَبُوا وَ اذَا طَرَبُوا طَلَبُوا وَ اذَا طَلَبُوا وَجَدُوا وَ اذَا وَجَدُوا طابُوا و اذَا طابُوا ذابُوا و اذَا ذابُوا خَلَصُوا و اذَا خَلَصُوا وَصَلُوا و اذَا وَصَلُوا اِتَصَلُوا و اذَا اِتَصَلوُا فَلا فَرْقَ بَیْنَهُم و بَیْنَ حَبِیبِهِم‏.
 
آگاه باشید كه خداى را براى دوستان خود شرابى است كه چون بیاشامند، مست شوند و چون مست شوند، به وجد آیند و چون به وجد آیند، هستى ایشان از لوث كدورات پاك شود و چون پاك شوند، حرارت اشتیاق قرب حق، هستى موهومشان را موم صفت بگدازد و چون گداخته شوند، از دُرد هستى خالص گردند و چون خالص شوند، به قرب حق واصل آیند و چون چنین وصال روى دهد، ایشان را با محبوب خویش اتصال شود، در این هنگام فرقى میانه ایشان و محبوبشان نیست.

كلمات مكنونه، علامه فیض كاشانى

 

!!پی نوشت: خداجون٬ نمیشه یک کم زودتر از این شرابها بدی ما بخوریم

  بابا مردیم از بس منتظر موندیم!!‏

نوشته شده توسط پائيزانه در ساعت 14:33 | لینک  | 

هوش زنانه
یک روز خانمی مشغول بازی گلف بود. در يکی از دفعاتی که به توپ ضربه ميزد  توپ کنار يک درختی افتاد.
 وقتی به دنبال توپ ميگشت يک قورباغه ای را ديد  که گير افتاده. قورباغه گفت  که اگه منو از اين جا آزاد کنی ۳ تا از آرزوهای تو را بر آورده ميکنم.
زن هم  قورباغه را آزاد کرد. قورباغه تشکر کرد، ولی گفت که یادش رفته يک نکته ای را بگه و اون اينه که هر آرزوئی بکنه ٬ ۱۰ برابر آرزو نصیب شوهرش ميشه.
زن هم گفت باشه اشکالی نداره.
برای اولين آرزو درخواست کرد که خوشگلترین زن دنيا بشه. قورباغه بهش تذکر داد که اين آرزو شوهرش را هم تبديل به زيباترين مرد روی زمين ميکنه.
ولی زن جواب داد که چون خوشگل ترين زن زمين ميشه شوهرش هم به هيچ کس جز اون نگاه نمی کنه.
بنابراین زن تبديل شد به خوشگل ترين زن روی زمين.
برای آرزوی دوم، زن درخواست کرد که تبديل به  ثروتمند ترین زن روی زمين بشه.
دوباره قورباغه گفت که در اين صورت ثروت شوهرش ۱۰ برابر او ميشه.
زن گفت، عیبی نداره، چون هر چيزی که من دارم ماله اونه و هر چيزی که اون داره مال من.
بنابراین زن تبديل شد به ثروتمند ترین زن روی زمين.
سپس قورباغه برای سومین آرزو از زن سوال کرد و او جواب داد، " ميخواهم يک سکته خفیف بکنم!!"

نتيجه گيری اخلاقی: زنان خيلی باهوش هستند، اون ها رو دست کم نگيريد!!!

نوشته شده توسط پائيزانه در ساعت 12:28 | لینک  | 

کپی
ديروز حسابی از کرامات استاد معظم له بهره مند شدم و برای اينکه از خجالت ايشون در بيايم ميخوام حسابی بترکونم.
اما قبل از هر سخنی ذکر چند نکته ضروری است:
هيچ گونه رابطه استاد و شاگردی بين من و ايشون وجود نداره.
تمام احترامی را که برای ايشون قائل هستم از روی ترس و  استرس بوده و قلبا  هیچ احساس ارادتی نمی کنم.
به خاطر استرسهائی که در گذشته به من و خونواده ام وارد کرده و همچنین گرفتن موقعیتهای یادگیری که در واقع مهمترین دلیل نفرت و انزجار من را تشکیل میده باعث شده که من اين احساس را پيدا کنم.
جالبه که بدونيد اون هم همين احساس را داره و از اون جالب تر اينه که  احساسشو بيان هم ميکنه. مثلا ميگه من از تو خوشم نمی آد و دل خوشی ندارم٬ در آينده هم هيچ کمکی بهت نمی کنم، خودت بايد بری کار پيدا کنی و من هيچ توصيه نامه ای هم به تو نمی دم. 
تا ديروز فکر ميکردم که چه آدم خوبی هست که تا حالا مسأله  بزهکاری ایرانیها توی ژاپن را به روم نیاورده ٬ ولی ديروز فهميدم که در تمام اين مدت دنبال يک فرصت مناسب میگشته.
حالا جريان از اين قراره:
من يکی از پايان نامه های تو لب را بردم که از قسمتهاییش کپی بگيرم ولی موقع برگردوندن پایان نامه سر جاش مثل اجل معلق سر رسيد و فهميد که کپی گرفتم.
بعد شروع کرد به گفتن اينکه اگر هم لازم به خوندن اون پايان نامه دارم اجازه کپی گرفتن ندارم به این دلیل که من ايرانی هستم و قبلا ايرانی ها اينجا جنايات زيادی مرتکب شدند٬ ممکنه که از اين کپی سو استفاده کنم!!!
حالا عين جمله به زبان انگليسی: Iranians do lots of crimes, do not do the same.
اين در حالیه که قبلا اين پايان نامه در یک ژورنال به صورت paper چاپ شده و امکان هيچ نو سو استفاده ای هم وجود نداره و من فقط ميخواستم موقع خوندن راحت باشم و اگه خواستم مطلبی توش بنويسم يا اينکه خط بکشم مشکلی پيش نياد.
بعد هم يک سری از وقایع گذشته را ياد آوری کرد و گفت :
american people never forget pearl harbour،
japanese people never forget atomic bomb ،
I wil never forget what you did in the past!!!

در آینده بیشتر شما را با افکار یک موجود منفعل و سادیسمی آشنا میکنم٬ باشد که مورد عبرت همگان قرار گیرد.

نوشته شده توسط پائيزانه در ساعت 15:4 | لینک  | 

سمينار
سمينار اين دفعه اشکم را در آورد، نميدونم چرا ولی هر چی بيشتر ميخوندم بيشتر توش گم ميشدم و دست آخر هم نتيجه اش اين بود که يک هفته عقب افتاد.

 ولی امروز که ارائه دادم استادم هيچ ايرادی نگرفت که برام غير قابل باور بود، فکر کنم اونقدر مطلب اين بار سخت و پیچیده بود که نه تنها خودم هم درست و حسابی نفهميدم که چی دارم ميگم، استاد هم ....پیچ شده بود ، تازه کلی هم دلم خنک شد چون دانشجوها هم سوال های چرت و پرت پرسیدند که استاده هم فهميد که اونها اصلا مقاله من را نخونده اند ٬ بعد هم حسابی به يکی گير داد که چرا مطلب من رو نخونده.
دلم خيلی خنک شد.

نوشته شده توسط پائيزانه در ساعت 15:2 | لینک  | 

رفتار ايرانی
هر چی فکر ميکنم می بينم نميتونم اين نو رفتار ها رو درک کنم.
 ژاپن که اومديم اين مسأله خيلی بيشتر به چشم اومد.
 اينکه همه از هم پنهان ميکنند،
 دوست صمیمی هستی ولی حاضر نيست بگه که چی کار داره ميکنه، هر بار ميگه آره استاد من هم خوب نيست و به من recommend نميده، ولی بد از ۶ ماه ميبينی که postdoc قبول شده و استادش هم کلی بهش حال داده و recommend خوب هم بهش داده.
ميپرسی که خوب چقدر ميگيری؟ ميگه ...... ولی بعدا سر در مياری که اون عددی که گفته خالی بندی بوده و خيلی بيشتر از اين حرف هاست.
دوست صمیمی دیگرت که از همه جيک و پوک هم با خبر هستین، حتی نحوه جلوگيری از بارداری را هم مياد ازت سوال ميکنه و اينکه از کجا کاندوم بخره!!! بعد ميفهمی که توی شرکت کار پارت تايم پيدا کرده ولی به تو هيچی نگفته!! حالا خودش کسی است که تا سر از کار همه در نیاره ولکن نيست و از همه دوست داره که اطلاعات بگيره.
يکی ديگه ميبينی که حتی حاضر نيست مقدار بورسی را که از ايران ميگيره درست و حسابی بهت بگه که چه قدرِه!!
همه دم از برگشتن به ايران ميزنند ولی وقتی پاش می افته يک نفر هم حاضر نيست که برگرده.
هيچ کس را مثل خودم انقدر ساده و احمق نديدم که صادقانه همه چيز را برای همه کس توضيح بده.
هميشه کوچک ترين اطلاعاتم را هم در اختيار همگان قرار دادم، در حالیکه هيچ کس با من اين کار را نميکنه.
دنيای خيلی بدی شده،
من هميشه به حال ملیت های ديگه مثل اندونزی، چين، پاکستان، بنگلادش، هندوستان ٬ ............ غبطه خوردم،
 می دونيد چرا؟
 چون اونها خيلی متحد تر از ايرانی ها هستند و خيلی بيشتر به هم کمک ميکنند، دليلش را هم نميدونم
نوشته شده توسط پائيزانه در ساعت 14:57 | لینک  | 

نزول تورات کار دست یک مجری تلویزیونی میدهد
این خبر خیلی جالب است٬ 

مگر گفتن اینکه تورات در فلان روز نازل شده است جرم است؟ 

چند سال پیش هم مجری جوان برنامه طعم آفتاب (جواد رضوی) به خاطر گفتن اینکه : "همه جوانها ماهواره نگاه میکنند و من هم دیشب در ماهواره فیلم افسانه آه را دیدم"٬ چندین سال ممنوع التصویر شد!!

نوشته شده توسط پائيزانه در ساعت 15:15 | لینک  | 

پدیده ای به نام پدوفیلی
ميخواستم راجع به يک موضوعی ديگه بنويسم ولی چشمام خورد به اين لینک تو وبلاگ نانا.
اونقدر تکان دهنده بود که نتونستم ازش به سادگی بگذرم.
اين پديده يعنی پدوفیلی(تجاوز به کودکان) واقعا از سالیان سال پيش ذهن من را به خودش مشغول کرده بود تا اينکه يک نفر پيدا شده و در رابطه با ان فيلم ساخته.
اون زمانی که ما مدرسه ميرفتيم هميشه بچه ها به عنوان شوخی و مسخره کردن از اين پديده نام میبردند، و من نميدونم که تا چه حد واقعی بود.
ولی هميشه پسرهای خوشگل و همچين با باسن های درشت در معرض شوخی و اذيت کردن بيشتر قرار میگرفتند. شايد من اون موقع نمی فهمیدم که اين مسئله چه قدر جدی است چون فقط به صورت شوخی بين خود بچه ها مطرح بود.
البته گاهی هم از شوخی فراتر ميرفت و بعضی از بچه های بزرگتر با نشون دادن حرکات زشت صحنه هائی را به نمايش ميگذاشتند که باعث خنده اطرافیان ميشد.
گاهی اوقات هم کار به جاهای باریکتر ميکشيد ، به طوریکه کافی بود فقط يک معلمی از يکی از دانش آموزها خوشش بياد و به اون توجه بيشتری بکنه، در اون صورت ديگه روزگار اون دانش آموز سياه ميشد، چون بچه ها ديگه دست از سرش بر نمی داشتند و هر جا که میدیدنش ميگفتند تو که با فلانی رابطه داری پس  نگران نمره گرفتن نباش.
همانطور که در لینک بالا نوشته شده اين مسأله به هيچ عنوان بهش پرداخته نشده و من فکر ميکنم که خيلی ریشه ای تر از اين حرفها باشه٬ بطوریکه با شوخی های دوران مدرسه شروع ميشه و کم کم جدی ميشه.
اصطلاح بچه باز برای دوستان هم سن و سال من اصطلاح آشنائی است که از دوران مدرسه به گوشمون خورده.

يادم نميره يک کیک و بستنی فروشی نزديک مدرسه مون بود که بچه ها بهش ميگفتند رحيم بچه باز. حالا من واقعا نفهميدم که آيا واقعا طرف اينکاره بوده يا نه؟
به هر حال به نظر من اين معضل در جامعه ما تازگی نداره، حداقل که من اين پديده را از ۲۰ سال پيش در موردش شنيدم.
فکر ميکنم جا داره  اگه ميخواهيم راه حلی برای اين مسأله پيدا کنيم به ریشه های اون بپردازیم، و اينکه چرا اين پديده در ۲۰ سال پيش هم در مدارس به صورت شوخی وجود داشته و روز به روز بدتر شده.

نوشته شده توسط پائيزانه در ساعت 12:10 | لینک  | 

تروريست از ديدگاه ژاپنی
تا حالا همه جور حرفی را تحمل کرده بودم غير از اين يکی.
استاد من ميشه گفت که ساديسم داره، و خيلی از چيزها رو نميتونه تحمل کنه، مثلا اگه من هفته ديگه سمينار دارم بايد حتما يک هفته قبل همه کار ها رو انجام داده باشم وگرنه ديونه ميشه.خوب گاهی اوقات ميشه زودتر آدم يک کاری رو انجام بده ولی  گاهی اوقات هم نميشه.
موضوع سميناری که اين بار انتخاب کرده بودم زياد روش مسلط نبودم، اصلا به همين دليل انتخاب کرده بودم که با خوندن مطلب راجع به ان تسلط پيدا کنم، برای همين هم کمی بيشتر از اندازه وقتم را گرفت و نتيجه اين شد که به جای يک هفته، ۵ روز قبل از ارائه آن ، abstract سمينار را به دستش رسوندم که بخونه. يعنی روز جمعه. سمينار هم قرار بود که چهار شنبه ارائه کنم. وقتی abstract را بهش دادم، گفت تو اينو امروز آماده کردی؟ گفتم، نه استاد داشتم تصحيحش ميکردم.
گفت پس تو ميری کتابخونه چی کار ميکنی؟
تو اصلا سطح درکت پائينه و نسبت به دانشجوهای ديگه خيلی کندی.
من هم مثل هميشه به جز سر پائين انداختن کار ديگه ای نميکردم.
فردای اون روز يعنی شنبه يک ايميل گرفتم که نوشته بود که به دليل دادن abstract با تاخير سمينار يک هفته به تعويق افتاد!!!
اين هفته تو ژاپن دوشنبه تعطيل بود برای همين من سه شنبه اومدم و ديدم که abstract را روی ميزم گذاشته و بعضی قسمت ها رو تصحيح کرده.
بعد از اينکه آزمايشم تموم شد شروع کردم به تصحيح abstract تا اينکه برای فرستادن به ايميل دپارتمان آماده بشه.
اون هم که انگار از شانس بد من با يک دانشجوی چينی توی لب دوا کرده بود اومد دق ودليش رو سر من در آورد،
تو اصلا مثل يک دشمن برای من محسوب ميشی!!!
تو اصلا يک تروريستی!!!
چون داری منو ميکشی!
تو عمر منو کوتاه ميکنی!
تو برای سلامتی و جون من خطرناکی!!
 خونواده من خيلی از دست تو ناراحت هستند چون تو ممکنه باعث مرگ من بشی!!!
بعد هم با عصبانيت رفت خونه.

حالا پدرسوخته از من هم سالمتره، و هر روز ميره ۲ ساعت ميدوه، تا مبادا کمتر از ۹۰ سال عمر کنه!


چند دقيقه ای از رفتنش نگذشته بود که دوباره ديدم اسم sensei روی موبايلم نوشته شده، و اين يعنی دوباره دردسر!
من از تو ميخوام که قيد گرفتن دکترا را بزنی!! همين .
و بعد هم گوشی را قطع کرد!!

نوشته شده توسط پائيزانه در ساعت 10:20 | لینک  | 

دیکشنری
اين هم چند تا لينک ديکشنری که خودم هميشه از اونها استفاده ميکنم و مثل نون شب برام واجبه و تقریبا همه احتیاجات من را برآورده میکنند:


آکسفورد

کمبریج

مریام وبستر

آریانپور

فارسی دیک

انگلیسی-فارسی

babylon     البته از این سایت باید دیکشنری را دانلود کنید

 

اگه شما هم چيز به درد بخوری بلد هستيد بگيد که به اين ليست اضافه کنم

نوشته شده توسط پائيزانه در ساعت 17:24 | لینک  | 

اندر حکایت حمام آب گرم ژاپنی(onsen)
مادرم چند وقتی بود که اومده بود ژاپن. ما هم سعی ميکرديم کاری کنيم که حسابی بهش خوش بگذره. البته هر چی از خونه های کوچيک ژاپن بگم کم گفتم چون واقعا برای مادرهای ما که هر کدوم از ۱۰۰ متر جا کمتر زندگی نکرده اند اومدن تو جای ۲۰ متری واقعا کار خيلی سختی است.
اينو گفتم که متوجه باشيد که هر چه قدر هم که ما تلاش ميکرديم بهش خوش بگذره ولی همچين که پاشو تو خونه ميذاشت همه خوشی هاش را فراموش ميکرد.
به هر حال ما تصميم گرفتيم که يک بار مامان را بفرستيم به onsen.
يک onsen نزديک خونه مون بود که خيلی مرتب و شيک بود و خيلی هم بزرگ و از همه جای شهر برای رفتن به اونجا ميومدند.
با توجه به شرايطی که داشتم همسرم نميتونست همراه مامان بره .
برای همين تصميم گرفتيم که مامان تنهايی بره.
  من هم با مامان رفتم تا براش بليط بگيرم. قيمت بليط هم نسبتأ گرون بود، نفری ۲۸۰۰ ين . البته شبها کمی ارزونتر ميشد.
توی صف دنبال کسی ميگشتم که مامان را به دست اون بسپارم ولی کسی را پيدا نکردم.
بعد از گرفتن بليط رفتم و لباسهای مخصوص را گرفتم. يک چيزی شبيه کيمونو بود همراه با حوله.
با سلام و صلوات مامان را راهی کردم رفت. من هم خوشحال و خندون برگشتم.
هنوز نيم ساعت نگذشته بود که يکدفعه موبايلم به صدا در اومد.
مامان: پسر بيا منو از اينجا ببر.
من: مگه چی شده مامان؟
مامان: اينجا همه شون مرد هستند!!!
من: نه مامان اشتباه ميکنيد، من از مسئولش پرسيدم. زنانه و مردانه جداست.
ولی ديگه گوش مامان به اين حرف ها بدهکار نبود.
من هم رفتم سراغ همسر و با هم رفتيم دنبال مامان.
تا رسيديم ديديم مامان جلوی در منتظر ايستاده و پول را هم ازشون پس گرفته!!
گفتم مامان اين چه کاری بود کرديد، صبر ميکرديد من می اومدم بعد پول را پس ميگرفتيد!!
بعد من با مسئولين اونجا صحبت کردم، و ازشون خواهش کردم که همسرم هم به دنبال مامان بره و راه را نشون بده.
دو تايی با هم رفتند و بعد از ۱۰ دقيقه همسرم اومد.
من: چی شد؟
همسر: هيچی بابا، عجب جای قشنگيه! همين اولش که وارد می شيم بايد از يک سالن خيلی بزرگ رد بشيم، توی اين سالن هم همه خونواده ها با لباسهای پوشيده نشسته بودند و کلی هم غرفه های مختلف اونجا بود که هر چی دلت ميخواست ميتونستی خوراکی بخری.
مامان فکر کرده بود که تا آخر همين جوری يه، و حتی داخل onsen هم خونواده ها با هم ميرند! برای همين تا يک مرد ديده بلافاصله برگشته و لباسشو عوض کرده. البته بايد بگم که onsenهای خونوادگی هم اينجا هست ولی اين يکی جدا بود.
خلاصه اون روز مامان تا ۱۲ شب اونجا بود و کلی هم بهش خوش گذشته بود!!
نوشته شده توسط پائيزانه در ساعت 20:13 | لینک  |